داوود طالقانی
«انسان خردمند»، «انسان خداگونه» و «21 درس برای قرن 21» عناوین سه کتابی هستند که به لطف رسانههای اجتماعی توانستهاند فروش خوبی داشته باشند. نویسنده این سهگانه، «یووال نوح هراری» است. هراری، اصالتا اهل اسرائیل بوده و در دانشگاه آکسفورد تاریخ خوانده است. او با قلم جذاب، سرگرمکننده و مخاطبپسند خود توانسته توجهات بسیاری را به خود جلب کند.
پیش از «پرداختن به متن» و «نقد مبانی فکری هراری از تاریخ طبیعی»، ذکر مسائلی که پیرامون فرامتن آن قرار دارد، میتواند درنظر به کار هراری تعیینکننده باشد. نویسنده این کتابها «اسرائیلی» است و «تاریخ» مینویسد. تاریخ، بهمثابه حوزه پژوهشی و معرفتی، همیشه مورد علاقه یهودیان بوده و عاملیت آنها در روایتهای تاریخی و تاریخسازی انکار ناشدنی است. البته تاریخ برای اسرائیل، بیش از آنکه معرفت محسوب شود، ذیل مقوله «امنیت» است. پیگیری رد امنیتی پروژه تاریخی هراری در این مختصر، نه ممکن است نه شأنی دارد. هراری طبق اذعان خود، همجنسگرا، گیاهخوار و پیرو بودیسم است. این عوامل غیرمعرفتی در نوشتار و گفتار(discourse) تاریخی که هراری آن را درانداخته است، تاثیرگذار خواهد بود. یووال نوح هراری چنانکه خود مدعی است، قصد آن دارد که در سهگانه خود، روایتی از «تاریخ طبیعی بشر» ارائه دهد. او دیدگاه خود را «اومانیسم تکاملگرایانه» مینامد و محور تحلیلهای خود را «تکنولوژی» معرفی میکند. این امری نیست که مولف این یادداشت آن را به هراری منتسب کند یا بهمثابه برچسبی به کارهای او بزند، بلکه او آشکارا مکتب خود را فریاد میکند. ترکیب ناهمگون «اومانیسم» و «تکاملگرایی»، یادآور مناقشههای قدیمی قرن نوزدهمی است. همان دورانی که «منشأ انواع» چارلز داروین نوشته شد و جامعهشناسی، خیال و سودای «تطور(evolution) اجتماعی بشر» را در سر داشت. اومانیسم قرن شانزدهمی نیز بارها دچار استحاله شد تا آنکه در قرن نوزدهم، خود را در منازعهای میان دین و کلیسا ببیند. درنهایت نیز اومانیستها تکلیف خود را مشخص نکردند که طرف حساب آنها دقیقا چه کسی است.
نوح هراری، این دو سابقه و صبغه فلسفی زیستشناختی مناقشهبرانگیز را با یکدیگر ترکیب کرده تا تاریخ طبیعی بشر را تعریف کند. پرواضح است که انباشت نقدهایی که به اومانیسم و تکاملگرایی حاصل شده، شامل حال جناب نوح هراری هم میشود. بهطور خلاصه میتوان گفت تکاملگرایی، تطورگرایی، فرگشت یا هر عنوان دیگری که برای آن ذکر میشود، بر این پایه استوار است که بهواسطه مشتی استخوان، میتوان بهصورت کاملا علمی(!) ثابت کرد بشر روزگاری میمون بوده و در یک جهش ژنتیکی به انسان خردمند امروزین بدل شده است. تکاملگرایان خردمند و خردورز هنوز هم پاسخ این پرسش ساده علم شیمی را ندادهاند که میگوید آنتروپی یا مجموع تغییرات جهان، منفی است، یعنی گرایش به بینظمی دارد. پس با چه توجیهی و به چه طریقی، این آنتروپی برخلاف میل خود، مثبت شده و جهش ژنتیکی رخ داده است؟! خوب است این پرسش ساده از مورخ بهظاهر خردمند کتاب «انسان خردمند» پرسیده شود، شاید که پاسخی در پی داشته باشد، خصوصا اینکه آباء و اسلاف تکاملگرای او هم نهایتا نتوانستند «علت جهش» را تبیین کنند و فقط اعلام کردند جهشی رخ داده و از ما توقع دارند که نظر آنان را بپذیریم.
لفظ «تکاملگرایی اجتماعی»، یادآور نقدهای اساسیای است بر پروژهای که «علوم طبیعت و ریاضی» را به «علومانسانی» تعمیم میداد، یعنی بر فهم و درک همان کسانی که مفاهیم و روشهای علومطبیعی را در علومانسانی نیز قابل استفاده میدیدند. هراری همچنان انسان را با سایر چیزها یکی میانگارد و حتی به فهم فرهنگی نوکانتی هم قائل نیست. ایرادات و اشکالها به این سادهانگاری، موجب شد که خصوصا میان نوکانتیها و پساهگلیها، گرایش به فهم «انسان نه بهمثابه شیئی در میان اشیا» پیدا شود و «علوم انسانی» صورت بندد. اما هراری بدون پاسخی محکم به این پرسشها و منازعات و بدون توجه به آنها بلکه با مفروض داشتن فرضیاتی که دیگر قابل اتکا نیستند، صرفا بر رای و نظر خود پافشاری کرده و آن را در موارد و مصادیقی بسط داده است. به همین جهت، هراری از «دیلتای» قرن نوزدهمی نیز سدهها عقبتر خواهد بود.
گفتههای یووال نوح هراری در باب اومانیسم، از تکاملگرایی مجعولش هم بانمکتر است. او نازیسم، لیبرالیسم و مارکسیسم را نیز دین قلمداد میکند. هراری حتی نمیداند که همه مردمشناسان و جامعهشناسان دین، متفقند که دین، مناسک دارد (ساحات دیگر دین بهکنار) و هر دینی، از مناسک خالی نیست. لیبرالیسم، مارکسیسم و نازیسم چه ادیانی هستند که بیمنسکند؟! به نظر میرسد که هراری آشنایی چندانی با آثار دینشناسان بزرگ مثل میرچا الیاده ندارد. بحث نگارنده کتابهای سهگانه درباره دین، بیش از این میتواند مورد نقد قرار گیرد. در یک روایت تکخطی، انسانهای نخستین، از رعد و برقهای طبیعت ترسیدند و برای فرار از ترسشان، به خدایانی خودساخته متوسل شدند. بعدها این خدایان بدوی، مفهومیتر و انتزاعیتر شده و به دینهای امروزی میرسد. اینها مطالب جدیدی نیست و اگوست کنت هم کمابیش ادوار سهگانهای با همین صورت برای تاریخ بشر قائل بود. اما هر مخاطب فعالی پس از مواجهه با گزارشهای هراری، از خود میپرسد چگونه این دعاوی متکثر به یکدیگر مرتبط شدهاند و ربط منطقی آن کدام است؟!
داستانسرایی، خصیصه اصلی این کتابهاست. آثار هراری به جای آنکه history باشند، story هستند. آقای هراری بهجای تاریخ، قصههایی بافته است. روایتشناسی کتابهای هراری دوگانه عامهپسند و نخبگانی بودن کتابهای او را منحل میکند، زیرا اساسا کتابی که داستانگویی کرده، چه تفاوتی دارد که درنهایت دعوی علم داشته باشد یا صرفا برای سرگرمی مخاطب نگاشته شده باشد.
بیانصافیهای هراری در سه کتاب خود، خصوصا ناظر به ایران و تاریخ آن نابخشودنی است. بهجز بخش کوچکی که راجع به امپراتوریها بوده و در آن اشارهای هم به امپراتوری هخامنشی میشود، ردی از ایران و ایرانی دیده نمیشود. امپراتوری هخامنشی در آثار تاریخی و ادبی ما (مثل شاهنامه) مطرح نشده بلکه در کتاب هرودوت است که بحثش به میان آمده. از این گذشته حداقل توقع میرفت، هنگامی که صحبت از ادیان میشود، ادیان ایرانی که در زمره ادیان کهن هستند، مورد بررسی قرار گیرند. فقط میترائیسم کافی است تا کتابی بیش از حجم سه کتاب هراری درباره نقش این آئین در تاریخ بشری و ربط آن با تمام ادیان آسیایی و اروپایی روایت شود، اما مولف آگاهانه (آیا چنین تغافل و تجاهلی، ناآگاهانه ممکن است؟!) نخواسته است که از ایران یادی کند. در برابر نگاه سخیف این نویسنده، هگل قرار دارد که ایران را آغاز تاریخ میداند و اولین دین را دین زرتشت برمیشمارد. عدم توجه هراری به زرتشت بهتنهایی میتواند انصاف علمی پژوهش هراری را زیر سوال ببرد. علاوهبر این، هنگامی که سخن از انقلاب کشاورزی، ابزار و تاریخ پول میشود، باز نامی از ایران نمیآید. گویی مولف وظیفه داشته که تاریخی از جهان بنویسند و ایران را از آن حذف کند. سخن از انقلاب کشاورزی شد، ذکر این نکته ضروری است که زبانشناسان معاصر، در تحقیقاتی که پیرامون زبانهای آفراآسیایی داشتهاند، به این نتیجه رسیدهاند کرهزمین در 50 میلیون سال قبل تا هشتهزار سال قبل، سیکلهای دمایی مختلفی را طی کرده است. مردمانی که در آن دورهها زیست میکردهاند، با هر تغییر دمای زمین، مجبور به مهاجرت میشدند. برای مثال، ما با اقوامی مواجهیم که از کشور چاد به شام مهاجرت کردهاند. یکجانشین شدن انسان و آرام گرفتن او کنار آبهای بزرگ مانند بینالنهرین، دروغی علمی بود که سالها مورخان تاریخ طبیعی به خورد دانشآموزان دادهاند. هراری نیز با کتاب خود، این ناحقیقت را تکرار کرده است.
آثار یووال نوح هراری را با نگاهی پسااستعماری نیز میتوان خواند. شاید هیچکس تابهحال نتوانسته بود استعمار و استثمار ملل دیگر به دست اروپاییها را به این شکل توجیه و برای آن نظریهسازی کند. به راحتی و با توجیه تکنولوژیک، استعمار سیاهپوستان و کشتار سرخپوستان روایت میشود، بیآنکه کسی در دادگاه تاریخ، مورد قضاوت قرار گیرد. هراری به همین سبب، در مرکز گفتمان شرقشناسانهای قرار دارد که مورد نقد ادوارد سعید بود.
هراری از نقدهای رفلکسیویته و حیث بازتابی نیز نمیتواند فرار کند. به روایت خود او و اگر با هم همزبان باشیم، در تاریخی که بسط اومانیسم تکاملگرایانه است و تکنولوژی محوریت دارد، وهم اکتسابی نیز تا به الان با ما به پیش آمده و گونهای از این بیخردی، فتیشیسم تکنولوژی است که هراری به آن مبتلا است. اگر خرد تاکنون مانده، بیخردی نیز پا به پای آن پیشران بوده است.
حرفهای هراری درباره فلسفه، وهن اندیشه است. او یکبار فلسفه را به دین (طبق تعریف غریب هراری که اگزیستانسیالیسم هم دین است) تحویل کرده و بار دیگر آن را به ابزار فرو کاسته است. میمونها نمیاندیشند و اگر بنا است که بیندیشند، انسان خردمند و انسان خداگونه هم تاریخی هستند که به دست شبهمیمونی به نام هراری نوشته شدهاند و این شبهمیمون، برای قرن پیش روی ما نیز تئوری خواهد داد.
اما جنگ اصلی در تاریخ رقم میخورد. تاریخ تکنولوژی، تاریخ بشر نیست. مارشال مکلوهان تاکید میکرد رسانه و به معنای اعم آن، تکنولوژی، تعمیم حواس و قوای انسانی است. اما تکنولوژی حتی بخشی از ساحت وجودی انسان را نیز شامل نمیشود. اگر هراری، ملاک تحلیل تاریخی خود را آگاهی قرار میداد، میشد در اینباره بحث کرد که آیا انسان همان شناخت حصولی و علمی است یا خیر؟ زیرا حداقل، اندیشمندان علومانسانی نمیتوانند بپذیرند که آگاهی، تمام وجود انسانی است.
آموزه ماندگار لیوتار را نباید فراموش کرد که میگفت: «جنگ اصلی، جنگ روایتهاست» در این جنگ، یووال نوح هراری بلندگو را بر دهان گرفته و فریاد میزند که بیطرف است! در تاریخنویسی و تاریخنگاری، بیطرفی معنا ندارد (همانطور که آگاهی و شناخت حصولی محض، بدون هیچ پیشفرضی، در کار نیست و ممکن نخواهد شد). هراری با این ادعا، یا مخاطب را سادهلوح گیر آورده یا خود سادهلوح است. گذشته از این اگر هراری، بیطرف بود، ایران را نادیده نمیگرفت.
این مورخ متظاهر به بیطرفی، در نبرد روایتهای تاریخی، قرن بیستویکم را نیز از تحلیلهای عمیق و دقیق و قابلدفاع(!) خود محروم نگذاشته است. اما نکته اینجاست که نام کتاب هراری که در باب آینده نگاشته شده، باید این میبود: «21 درس قرن نوزدهمی (و یا بعضا قرن هجدهمی) برای قرن نوزدهم» بهراستی گویا هراری اصلا در قرن بیستم حضور نداشته و از تزلزل شعارهای قرن نوزدهمی، هیچ اطلاعی ندارد.
آقای هراری علاوهبر بیطرفی در داستانپردازیهای تاریخی، مدعی است که یهودی نیست. گرچه خواننده بدوا اعتراف او را قبول میکند، اما متن کتاب انسان خداگونه چیز دیگری میگوید. گویی میخواهد زیر نقاب غیریهودی بودن با اسلام و مسیحیت تسویهحساب کند و نه با یهودیت، بلکه با ادیان ابراهیمی غیریهودی، زاویه و مخالفت دارد.
متن یووال نوح هراری پر است از ادعاهای بدون استدلال و تاریخنویسی بدون استناد. هراری بهنحوی از سرّ سویدای انسان غارنشین سخن گفته است که خواننده گمان میبرد او حتما در غار و همنشین انسان نخستین (بلکه آگاه به مافیالضمیر او) بوده که مونولوگ آن فرد را نعلبهنعل برای خواننده گزارش میکند. میدانیم پدیدههای تاریخی، بهسبب «حیث هرمنوتیکی»شان، به گونههای مختلفی تفسیر میشوند. اگر حتی به فرض محال، اعتبار تمام داستانگوییهای هراری را بپذیریم، باز گفتار او از رویدادهای تاریخی، یک تفسیر است از میان تفاسیر ممکن از آن پدیده. از این حیث، لحن قاطعانه هراری برای گزارش این رخدادها، عاری از مراعات موازین علم تاریخ است.
نوح هراری در تحلیلهای مشعشع خود، دین آینده را نیز معرفی کرده است: «دادهباوری» و «کیش اطلاعات». او نمیفهمد که تورم اطلاعات، دین و اعتقاد نیست و نخواهد شد و اطلاعات و دادهها نخواهند توانست نظم و ترتیبی بیابند مگر اینکه این اطلاعات، در سازمانی نظری و تئوریک، با هم ربط و نسبتی دقیق پیدا کنند. خصوصا در عصر حاضر که با پراکندگی «نظریات، تئوریها و دادههای علمی»، حتی در مسالهای واحد، مدعیات متعددی بهعنوان پاسخ، مطرح است!
تشتت حوزههای فکری در کتابهای هراری که با «ادعای میانرشتگی» توجیه شده، این پرسش را پیش میکشد که درنهایت، آثار او، اگر «تاریخ زیستی» است، پس چرا در آنها از فرهنگ بحث شده است؟! یا اگر تاریخ فرهنگی است، زیستشناسی در آن چه میکند؟! مغالطههای پیدرپی و روابط درونمتنی که میان امور زیستی و امر فرهنگی برقرار شده، نشان از عدم وجود ربط و نسبت منطقی در آن سیاهکاریهاست.
کارنوشت اخیر هراری، یعنی «21 درس برای قرن 21» نسبت به سایر آثار او کمحجمتر ولی درواقع پر اهمیتتر است. او درباره آینده صحبت کرده است. روزگاری، هگل تاسف میخورد که جغد مینروا دیر به ماجرا میرسد و فقط خاکسترها نصیبش میشود. استعارهای که یادآور دیر به میدان آمدن «علوم» نسبت به «پدیدهها» بود. حال، هراری حرف گزافی زده و برای قرن پیش روی، تئوری داده است. اگر نام و ژانر نوشتار هراری، تاملات و سویههایی نسبت به آینده بود، میشد که آن را پذیرفت و دربارهاش فکر کرد. اما پیشگویی و نه پیشبینی او، شبیه کارهایی است که رمالان و کفبینان انجام میدهند. عمده بحثهای متفکران معاصر آن است که چگونه میتوان بحرانهای موجود را حل و فصل کرد و در آینده، منتظر چه تاریخی میتوان بود و غیر از وضعی که جهان در آن بهسر میبرد، چه وضع دیگری «ممکن» است. هراری کاری کرد که طلیعه تاریخی که میتوان به استقبالش رفت، کمتر دیده و فهمیده شود. از پدیدارشناسها و رئالیستهای انتقادی، بیش از سایرین انتظار میرود در نوشتن تاریخ طبیعی بشر، به شکلی که نه تکاملی، نه اومانیستی و نه با محوریت تکنولوژی است، اهتمام ورزند. بهترین پاسخ به هراری و دیگر راویان ناحقیقت، روایت حقیقت است.
منبع: روزنامه فرهیختگان


بدون دیدگاه