جان هریس در مقالهای با عنوان «من یک ندانمگرای مؤمن هستم، اما، مانند نیک کیو، در این دنیای پرآشوب به دنبال معنا هستم» که در ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۴ در گاردین منتشر شده است، به تنشهای زندگی مدرن و کمبود معنا و معنویت در آن میپردازد. او اشاره میکند که در دنیای امروز، تعاملات آنلاین سطحی و پر از خشم و بیهودگی هستند و بسیاری از ما جایی برای تأمل در مورد جنبههای اساسی زندگی مانند عشق، فقدان، مرگ و ترس نداریم. با کاهش نقش مذهب در جوامع غربی، خلأیی ایجاد شده است که قبلاً کلیساها با فراهم کردن فضایی برای تفکر و اجتماع آن را پر میکردند. نویسنده به نیک کیو، موسیقیدان و نویسنده، اشاره میکند که با وجود از دست دادن فرزندانش، از طریق موسیقی و نوشتههایش به بررسی موضوعات وجودی و غم شخصی پرداخته و با مخاطبانش ارتباط عمیقی برقرار کرده است. این مقاله نشان میدهد که در دنیای مدرن، بسیاری از افراد به دنبال معنا و ارتباطات عمیقتر هستند و ممکن است به طبیعت، مدیتیشن یا حتی بازگشت به نهادهای مذهبی به عنوان راهی برای یافتن معنا روی آورند.
جان هریس در ابتدای این مقاله مینویسد:
زندگی آنلاین ما اغلب حول ترکیبی از خشم، سطحینگری و بیهودگی میچرخد. کجا برویم و چه کسی را بیابیم تا بتوانیم بهطور معناداری افکارمان را درباره بنیادیترین جنبههای اجتنابناپذیر زندگی—عشق، فقدان، مرگ، ترس، داغدیدگی، پشیمانی—به اشتراک بگذاریم؟ برای انجام چنین کاری، ممکن است به حضور واقعی در کنار دیگران نیاز داشته باشیم، که خود نیز خواستهای دشوار است. اگر به این مسئله بیندیشید، دیر یا زود به چیزی برمیخورید که قدمتش از اینترنت بسیار بیشتر است: روند طولانی و پیوسته سکولاریزه شدن زندگی در غرب و خلأ اجتماعی عظیمی که به جا گذاشته است. زمانی، کلیساها – با تمام ریاکاریهای درونیشان، و حتی بدتر از آن – دستکم مکانی فراهم میکردند تا انسان بتواند بهطور آیینی درباره اساسیترین جنبههای زندگی تأمل کند. اما امروزه، بهجز در جوامعی که دینداری مسیحی در آنها هنوز پررنگ است، کلیساها عمدتاً یا خالیاند، یا با کمبود شدید حضور مواجهاند.
نویسنده در انتها اعتراف و پیش بینی میکند که:
«با شگفتی فراوان دریافتهام که برخی از حقایق خود را در آن نهاد کاملاً خطاپذیر، گاه ناامیدکننده، عمیقاً عجیب و کاملاً انسانی کلیسا یافتهام,» او نوشت. «گاهی این موضوع برای من به همان اندازه گیجکننده است که شاید برای شما باشد.»
در اینجا، به نظرم، طرحی کمرنگ از سفری دیده میشود که شاید افراد بیشتری دیر یا زود آن را طی کنند – و چیزی که میتوانم تصور کنم: اینکه بهتدریج شمار بیشتری از مردم از پشت صفحهنمایشهایشان جدا شوند و بهسوی چیزی بسیار انسانیتر و زندگیبخشتر کشیده شوند. به عبارت دیگر، شاید آن نیمکتهای خالی برای همیشه خالی نمانند.


بدون دیدگاه